![]() |
![]() |
|
| دلتنگی |
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:44 قبل از ظهر توسط پریا |
|
|
عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند را به لبانت می آورد. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:40 قبل از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط پریا |
|
|
سکوت و نگاه را با هم یکی میکنم فریادی میشود بی صدا می شنوی؟ ! فریاد بی صدا را فریادی که با تمام سکوتش فقط یک چیز می گوید : دوستت دارم دوستم داشته باش |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:32 قبل از ظهر توسط پریا |
|
امروز تمام شعرام رو نگاه کردم تمام کتابهای شعرم حتی دفتر شعری که داشتم شعرهای نابی که همیشه خیلی دوسشون داشتم همیشه هروقت که دلم تنگ میشد یکی از اونا رو می خوندم یا تویی دفترم چند خطی از حالم می نوشتم راستی تو هم تویی آخر دفترم بودی چیزای از تو هم نوشته بودم اما امروز اینقدر حالم گرفته بود که نه شعرای تویی کتاب نه شعرای توی دفترم چاره ام نکرد حتی دوست نداشتم آخر دفترم رو نگاه کنم دیگه نه توصیف حالم رو می تونم توی دفتر بنویسم نا هیچ جای دیگه دیگه فقط می خوام با یک نفر درد دل کنم همونی که می تونست کاری کنه که امروز حال من این نباشه همونی که می تونست منو به تو برسونه فقط اونه که حالا از اون بالا میتونه منو ببینه و تنها اون که چاره دردمه خدا جون قربونت برم فدات بشم تو رو به خداوندی خودت قسم می دم به دادم برس |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط پریا |
|
مروای دوست مرو ای دوست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط پریا |
|
|
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو : « من خوب می شناختمش نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود . حتی زمان مرگ آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب آن بیقرار عشق چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : « شب در میان تاریکی در نور ماهتاب هر روز در درخشش خورشید تابناک هر لحظه در برابر آیینه ی زمان آن دختر سکوت ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود .» روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : « جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد هرگز خیانتی به دستان تو نکرد هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛ با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد تا آخرین نفس ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته بود . » روزی اگر سراغ من آمد به او بگو : افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش ! کمی زودتر می آمدی . » اما بگو : « من خوب می دانم حتی در آن جهان آن خفته ی خموش ؛ در انتظار دیدن رویت نشسته است .» روز ی اگر ....... اما ؛ نه ؛ او هیچوقت دیگر نمی آید . کاش عمرم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط پریا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
هرگز در زندگی اخم نکن چون ممکنه یه نفر فقط به لبخند تو زنده باشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
گل سرخي دادم گل زردي به من داد براي يك لحظه نا تمام قلبم از تپش افتاد! گفت:نه! باور كن! ولي چون تو را واقعا دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
اگر در یخچال غذایی و به تن تان لباسی وبالای سرتان سقفی برای خوابیدن دارید شما از 70% مردم دنیا خوشبخت ترید. اگر مقداری پول در حساب بانکی و مقداری نیز در کیفتان ویا قلکتان دارید شما جز25% سروتمندان برتر جهانید. اگر امروز از خواب بیدار شدید بیش از انکه احساس کسالت کنید احساس سلامتی کردید از یک میلیون نفری که در طی این هفته خواهند مرد خوشبخت ترید. اگر بدون هیچ ترسی می توانید شعار مذهبی تان را بجا اورید شما ار 200میلون نفر در دنیا خوشبخت ترید . اگر پدرومادرتان زنده اند باز هم خوشبخنیدوسرتان را می توانید بالا بگیرید لبخندبرلب داشته باشیدوواقعا شکرکذارباشید. شماواقعاخوشختید چون اکثرییت می توانند ولی بیشترشان چنین نمی کنند. اگر می توانیددست کسی را بفشاریدوبامحبت اورا شادکنیدبازهم خوشبختید. اگرمیتوانید این متن را بخوانید 2برابر خوشبختید چراکه یک میلیاردنفر درجهان بی سوادند!!!!!!!!! روزخوبی داشته باشید.ازتلاش باز نایستید. نعمتهاومواهبی که درزندگی دارید را بشماریدوبه دیگران نیزخوشبختی هایشان را یاداور شوید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:21 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلی بو نکنم جز به تو وبه خوبيات به هيچ کسی خو نکنم قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از اين اسم تو رو داد می زنم تا دمدمای آخرين قطه به قطره خونمو يک جا به نامت ميکنم دلخوشی های دنيارو خودم به کامت می کنم می برمت يه جای دور می شم برات سنگ صبور برات يه کلبه می سازم پر از يه رنگی پر نور روح ودل وجون وتنم نذر نگاهت می کنم دنياهارو فدای اون چهره ماهت می کنم هر چی که باختی مال من هر چی که بردم مال تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:58 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
حق حق تلخم و بشناس توی کوچه های خلوت این خود عشق عزیزم نه بهانست نه یه عادت غصه هام وبه تو گفتم اما چی ازت شنوفتم یه نفس هم نفسم باش نذار از نفس بیافتم گریه هامو تو ندیدی هر چی گفتم نشنیدی من کدوم عهد و شکستم که از عشق من بریدی وقتی نیستی لحظه هامو با خیالت می گذرونم حتی تا آخر دنیا من برای تو می خونم وقتی نیستی حتی خورشید میشه مثل لحظه هام سر با توام آهای مسافربا همین ترانه برگرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط پریا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
می توانم قلبی داشته باشم مانند آينه پاک و صاف که نوانيت عشق الهی در آن تجلی کند .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:4 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
تو کوچه های خلوت ذهنم همیشه با خاطرات سیاه و سفیدی که از روزای بودنت دارم قدم زدم .. اون روزا باورم نمی شد عاشقت شده باشم ؛ همینجور که الان باور نمی کنم از پیشم رفته باشی . تو که می دونی ... تو که منو می شناسی می دونی خیلی ساله که شعری نگفتم دیگه ازم بر نمیاد .. اون روزای نوجوانی تموم شد ( ای تو که با من غریبه شدی ! ) شاید اگه بغض ام بشکنه ، بتونم باز شعرم بگم .. بتونم باهات حرف بزنم .. ولی نه انگار نمی شه ؛ کار من نیست . اگه گریه بهم امون می داد شاید ... ولی نمی ده . صدای برگا زیر پاهام داره باهام حرف می زنه .. می گه اون دیگه نیست . آخه یه کاری بکن عمر من ! نمی تونم عادت کنم بی تو باشم .. یا منم با خودت ببر یا که اصلا منو از خودم بگیر می خوام فراموش بشم .. مث این برگا که درخت فراموش شون کرده .. شب شده عزیز دلم .. سردمه خسته شدم بس که این راه ها رو که با هم رفتیم توو خاطراتم به امید دیدنت رفتم و برگشتم .. یه چی بگم نگی از بی وفایی منه .. صورتت انگار از ذهنم پاک شده ولی به جاش گونه هاتو هنوز زیر انگشتام حس می کنم به یاد شبایی که اشکها تو پاک می کردم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
بر کناری تو مرغ شیدا با منه دل خسته گوید از چه بنشسته ای تو تنها عشق یاری در دل دارم میدهد هر دم آزارم فتنه ها دارد در کارم با خیالش در تنهایی میگریزم از رسوایی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
چی میشد گر دل اشفته ی من به شهر چشمای تو عادت نمیکرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط پریا |
|
|
اموختم که گاهی مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است اموختم که مهم بودن خوب است ولی خوب بودن مهمتر از ان است اموختم که هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده میشود نه گفت اموختم که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک وی نیستم دعا کنم اموختم که مهم نیست زندگی تا چه حد از ما جدی بودن را انتظار دارد بله همه ی ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه های با او از جدی بودن به دور باشیم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط پریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره خودم |
اگه یی روز فکر میکنی که من به فکر میکنم دلم میخواد که فکر کنی که من به تو فکر میکنم
|
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| نویسندگان |
|
پریا پریا |
| پیوندها |
|
kheli bahale |
|
RSS
|