تبليغاتX
آرزوی مرده
دلتنگی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:28 بعد از ظهر  توسط پریا | 

سخت ترين ديدار.... ديدار اوني که به جاي همه عشقي که بهش دادي يه قلب زخمي برات يادگار بذاره و تو نگاهش کني و باز مثل روزه اول دلت بلرزه و حس کني هنوزم دوستش داري .......بخواي همه تنهايي رو که به اميد برگشت دوبارش تحمل کردي تو گوشش فرياد کني اما حتي نتوني ........ به چشماش نگاه کني که بفهمه با همه بديهاش هنوزم با همه قلبت دوستش داري اما ببيني چشماش داد مي زنه که دلش ماله يکي ديگس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:44 قبل از ظهر  توسط پریا | 

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند را به لبانت می آورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:40 قبل از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:36 قبل از ظهر  توسط پریا | 

سکوت و نگاه را

 با هم یکی میکنم

 فریادی میشود بی صدا

 می شنوی؟ !

فریاد بی صدا را

فریادی که با تمام سکوتش

 فقط یک چیز می گوید :

 دوستت دارم

دوستم داشته باش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 2:32 قبل از ظهر  توسط پریا | 

 

امروز تمام شعرام رو نگاه کردم

تمام کتابهای شعرم

حتی دفتر شعری که داشتم

شعرهای نابی که همیشه خیلی دوسشون داشتم

همیشه هروقت که دلم تنگ میشد یکی از اونا رو می خوندم

یا تویی دفترم چند خطی از حالم می نوشتم

راستی تو هم تویی آخر دفترم بودی

چیزای از تو هم نوشته بودم

اما امروز اینقدر حالم گرفته بود

که نه شعرای تویی کتاب نه شعرای توی دفترم

چاره ام نکرد حتی دوست نداشتم آخر دفترم رو نگاه کنم

دیگه نه توصیف حالم رو می تونم توی دفتر بنویسم نا هیچ جای دیگه

دیگه فقط می خوام با یک نفر درد دل کنم

همونی که می تونست کاری کنه که

امروز حال من این نباشه

همونی که می تونست منو به تو برسونه

فقط اونه که حالا از اون بالا میتونه منو ببینه

و تنها اون که چاره دردمه

خدا جون قربونت برم فدات بشم

تو رو به خداوندی خودت قسم می دم

به دادم برس

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط پریا | 
 

مروای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خاموشی کوهم اگر اگر چه کنم با غم تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:9 قبل از ظهر  توسط پریا | 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :

« من خوب می شناختمش

نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .

حتی زمان مرگ

آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب

آن بیقرار عشق

چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب

هر روز در درخشش خورشید تابناک

هر لحظه در برابر آیینه ی زمان

آن دختر سکوت ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد

هرگز خیانتی به دستان تو نکرد

هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛

با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد

تا آخرین نفس ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :

افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !

کمی زودتر می آمدی . »

اما بگو :

« من خوب می دانم

حتی در آن جهان

آن خفته ی خموش ؛

در انتظار دیدن رویت نشسته است .»

روز ی اگر .......

اما ؛ نه ؛

او هیچوقت دیگر نمی آید .

کاش عمرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 0:5 قبل از ظهر  توسط پریا | 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 5:3 بعد از ظهر  توسط پریا | 

هرگز در زندگی اخم نکن

چون ممکنه یه نفر

فقط

به لبخند تو زنده باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:32 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:44 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:31 بعد از ظهر  توسط پریا | 

گل سرخي دادم گل زردي به من داد

براي يك لحظه نا تمام قلبم از تپش افتاد!

 با تعجب پرسيدم مگر از من متنفري!؟

گفت:نه! باور كن! ولي چون تو را واقعا دوست دارم

 نمي خواهم پس از آنكه كام از من گرفتي

 براي پيدا كردن گل زردي زحمتي به خود ندهی
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:20 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:28 بعد از ظهر  توسط پریا | 

 

اگر در یخچال غذایی و به تن تان لباسی وبالای سرتان سقفی برای خوابیدن دارید

شما از 70% مردم دنیا خوشبخت ترید.

اگر مقداری پول در حساب بانکی و مقداری نیز در کیفتان ویا قلکتان دارید

شما جز25% سروتمندان برتر جهانید.

اگر امروز  از خواب بیدار شدید بیش از انکه احساس کسالت کنید احساس سلامتی کردید

از یک میلیون نفری که در طی این هفته خواهند مرد خوشبخت ترید.

اگر بدون هیچ ترسی می توانید شعار مذهبی تان را بجا اورید

شما ار 200میلون نفر در دنیا خوشبخت ترید .

اگر پدرومادرتان زنده اند باز هم خوشبخنیدوسرتان را می توانید بالا بگیرید

لبخندبرلب داشته باشیدوواقعا شکرکذارباشید.

شماواقعاخوشختید چون اکثرییت می توانند ولی بیشترشان چنین نمی کنند.

اگر می توانیددست کسی را بفشاریدوبامحبت اورا شادکنیدبازهم خوشبختید.

اگرمیتوانید این متن را بخوانید 2برابر خوشبختید چراکه

یک میلیاردنفر درجهان بی سوادند!!!!!!!!!

روزخوبی داشته باشید.ازتلاش باز نایستید.

نعمتهاومواهبی که درزندگی دارید را بشماریدوبه دیگران نیزخوشبختی هایشان را یاداور شوید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:21 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط پریا | 

قسم به چشمات بعد از اين جز تو گلی بو نکنم

جز به تو وبه خوبيات به هيچ کسی خو نکنم

قسم به اسمت که تو رو تنها نذارم بعد از اين

اسم تو رو داد می زنم تا دمدمای آخرين

قطه به قطره خونمو يک جا به نامت ميکنم

دلخوشی های دنيارو خودم به کامت می کنم

می برمت يه جای دور می شم برات سنگ صبور

برات يه کلبه می سازم پر  از يه رنگی پر نور

روح ودل وجون وتنم نذر نگاهت می کنم

دنياهارو فدای اون چهره ماهت می کنم

هر چی که باختی مال من هر چی که بردم مال تو

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:54 بعد از ظهر  توسط پریا | 

حق حق تلخم و بشناس توی کوچه های خلوت

این خود عشق عزیزم نه بهانست نه یه عادت

غصه هام وبه تو گفتم اما چی ازت شنوفتم

یه نفس هم نفسم باش نذار از نفس بیافتم

گریه هامو تو ندیدی هر چی گفتم نشنیدی

من کدوم عهد و شکستم که از عشق من بریدی

وقتی نیستی لحظه هامو با خیالت می گذرونم

حتی تا آخر دنیا من برای تو می خونم

وقتی نیستی حتی خورشید میشه مثل لحظه هام سر

با توام آهای مسافربا همین ترانه برگرد

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:10 بعد از ظهر  توسط پریا | 

می توانم قلبی داشته باشم مانند آينه پاک و صاف که نوانيت عشق الهی در آن تجلی کند .
می توانم
  همه نوع بشر از هر رنگ و زبان و نژادی را دوست داشته باشم زيرا آنها مخلوق معشوق روحانی من هستند .
می توانم غم ها را فراموش کنم و آماده حل مشکلات باشم .
می توانم آنقدر قلبم را سرشار از عشق کنم که ديگر جايی برای کدورت و دلخوری نماند .
می توانم به خاطر همه آن چيزهايی که خداوند مهربانم به من عطا کرده سپاسگزار باشم .
می توانم صادق ترين و مهربان ترين فرد روی زمين باشم .
می توانم در مسير رسيدن به کمال و ترقی تنها به هدف خود ناظر باشم و نه به ديگران .
می توانم هر گاه نياز به مدد الهی داشتم دستم را به سوی آن دلبر يکتا بلند کنم و از صميم قلب تنها او را صدا بزنم .
می توانم به آنچه که خداوند برايم در نظر گرفته راضی باشم .
می توانم با محبت خالصانه ،
 قلب پدرم ، مادرم ، خواهرم وبرادرم و همه اطرافيانم را شاد و مسرور کنم .
می توانم در تصميم گيری هايم از استاد بزرگ يعنی تجربه کمک بگيرم .
می توانم خالص ترين و پاک ترين شوم و بدون توجه به اوضاع کنونی عالم اينگونه باقی بمانم .
می توانم با دعا و مناجات خالصانه به سوی درگاه الهی حقيقت را بيابم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط پریا | 

 


می خواهم بگویم
سلام مهربونم! ...می خواهم بگویم
 ... از...
می خواهم از عشق سخن بگویم و از صدای سخن عشق...
 
می خواهم از شور
  بگویم و ازدوبارهء سرمستی ...
 میخواهم از  زیستن بگویم و از دوبارهء آغازیدن ...
میخواهم از نگاه بگویم و از دوبارهء نگریستن
 ....
می خواهم از گام بگویم و از دوبارهء رفتن....
می خواهم از راه بگویم واز دوباره ء
 در راه  قدم نهادن ...
 می خواهم ازنجواهای عاشقانه بگویم و از دوبارهء عاشقی .... 
 میخواهم... و می خواهم از همه اینها   بگویم و از رمزها و رازها...  و از زخمهای التیام نیافته درونم ...       
   اما دریغا! دریغا که واژه های دلم سنگین شده اند... آنقدر سنگین که در  کوله بار هستیم جای نمی گیرند.. 
و اما...
 
و اما کدامین ستاره است که راه را نشانم دهد؟!...
 کدامین واژه است که واژه را تفسیر نماید؟!..
.کدامین عشق است که عشق را معنا کند؟!...کدامین شور است که سرمستی را بیدار کند؟!..
 کدامین سرگشتگی ، یارای پاسخ به سرگشتگیهایم را دارد... کدامین .... و کدامین...؟؟؟!!....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:4 بعد از ظهر  توسط پریا | 

تو کوچه های خلوت ذهنم همیشه با خاطرات سیاه و سفیدی که از روزای بودنت دارم قدم زدم .. اون روزا باورم نمی شد عاشقت شده باشم ؛ همینجور که الان باور نمی کنم از پیشم رفته باشی . تو که می دونی ... تو که منو می شناسی می دونی خیلی ساله که شعری نگفتم دیگه ازم بر نمیاد .. اون روزای نوجوانی تموم شد ( ای تو که با من غریبه شدی ! ) شاید اگه بغض ام بشکنه ، بتونم باز شعرم بگم .. بتونم باهات حرف بزنم .. ولی نه انگار نمی شه ؛ کار من نیست . اگه گریه بهم امون می داد شاید ... ولی نمی ده . صدای برگا زیر پاهام داره باهام حرف می زنه .. می گه اون دیگه نیست . آخه یه کاری بکن عمر من ! نمی تونم عادت کنم بی تو باشم .. یا منم با خودت ببر یا که اصلا منو از خودم بگیر می خوام فراموش بشم .. مث این برگا که درخت فراموش شون کرده .. شب شده عزیز دلم .. سردمه خسته شدم بس که این راه ها رو که با هم رفتیم توو خاطراتم به امید دیدنت رفتم و برگشتم .. یه چی بگم نگی از بی وفایی منه .. صورتت انگار از ذهنم پاک شده ولی به جاش گونه هاتو هنوز زیر انگشتام حس می کنم به یاد شبایی که اشکها تو پاک می کردم
دلم برات تنگ شده
دلم برات خیلی تنگ شده
توو این شبای آخر پاییز سراغم بیا
یه حسی دارم که نمی تونم بنویسم .. نمی تونم بگم .. توو چشام بخون ............... گریه رو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط پریا | 

بر کناری تو مرغ شیدا

با منه دل خسته گوید             

از چه بنشسته ای تو تنها

عشق یاری در دل دارم

میدهد هر دم آزارم

فتنه ها دارد در کارم

با خیالش در تنهایی

میگریزم از رسوایی

جان نوشین در کف دارم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:14 بعد از ظهر  توسط پریا | 

چی میشد گر دل اشفته ی من به شهر چشمای تو عادت نمیکرد
پرستوی نگاهت ناگهان از دل اشفته من هجرت نمیکرد
چه میشد اولین روزه جدایی برایم تا قیامت شب نمیشد
وجود پاک و سرشار از امیدم گرفتار سکوت شب نمیشد
چه میشد میتوانستم برایت غزل های بگویم عاشقانه
و یا در اخریم مصرع شعرم بگیرم از وجودت یک نشانه
چه میشد زیر باران نگاهت , گل نیلوفری را دیده بودم
و یا از باغ همسایه شبانه گل مریم برایت چیده بودم
چی میشد زیر سقف نیلی شب کنارم عاشقانه مینشستی
نمیگفتی
مسافر هستی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط پریا | 

اموختم که

                گاهی مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است

اموختم که 

               مهم بودن خوب است ولی خوب بودن مهمتر از ان است

اموختم که

               هرگز نباید به هدیه ای که از طرف کودکی داده میشود نه گفت

 

اموختم که 

              همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک وی نیستم دعا کنم

اموختم که

             مهم نیست زندگی تا چه حد از ما جدی بودن را انتظار دارد

بله

           همه ی ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه های با او از جدی بودن به دور باشیم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 2:3 بعد از ظهر  توسط پریا | 
این اولین مطلب من در این وبلاگ هست و امیدوارم خوشتون بیاد
دفعه بعدکه شايعه اي روشنيديدوياخواستيدشايعه اي راتکرارکنيداين فلسفه رادرذهن خودداشته باشيد!دريونان باستان سقراط به دليل خردودرايت فراوانش موردستايش بود.روزي فيلسوف بزرگي که ازآشنايان سقراط بود،باهيجان نزداوآمدوگفت:سقراط ميداني راجع به يکي ازشاگردانت چه شنيده ام؟سقراط پاسخ داد:"لحظه اي صبرکن.قبل ازاينکه به من چيزي بگويي ازتومي خواهم آزمون کوچکي راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهي."مردپرسيد:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل ازاينکه راجع به شاگردم بامن صحبت کني،لحظه اي آنچه راکه قصدگفتنش راداري امتحان کنيم.اولين پرسش حقيقت است.کاملامطمئني که آنچه راکه مي خواهي به من بگويي حقيقت دارد؟مردجواب داد:"نه،فقط درموردش شنيده ام."سقراط گفت:"بسيارخوب،پس واقعا نميداني که خبردرست است يانادرست.حالابياپرسش دوم رابگويم،"پرسش خوبي"آنچه راکه درموردشاگردم مي خواهي به من بگويي خبرخوبي است؟"مردپاسخ داد:"نه،برعکس…"سقراط ادامه داد:"پس مي خواهي خبري بددرموردشاگردم که حتي درموردآن مطمئن هم نيستي بگويي؟"مردکمي دستپاچه شدوشانه بالاانداخت.سقراط ادامه داد:"واماپرسش سوم سودمندبودن است.آن چه راکه مي خواهي درموردشاگردم به من بگويي برايم سودمنداست؟"مردپاسخ داد:"نه،واقعا…"سقراط نتيجه گيري کرد:"اگرمي خواهي به من چيزي رابگويي که نه حقيقت داردونه خوب است ونه حتي سودمنداست پس چرااصلاآن رابه من مي گويي؟
نوشته شده توسط بنیامین
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:6 بعد از ظهر  توسط پریا | 

تو رفتي و به راه تو هنوز چشم انتظارم


نميخوام تا بدوني تو هنوزم بيقرارم


بهار من تو يار من تو تنها يادگار من


مني که بي تو مي مردم چرا بردي قرار من


براي من تو ما بودي کجا از من جدا بودي


به هر جا من گذر کردم تو با من پا به پا بودي


عشق من عشق تو ياد من ياد تو فرياد و فرياد از غم تو


تو رفتي و به راه تو هنوز چشم انتظارم

نميخوام تا بدوني تو هنوزم بيقرارم


تو شور و شوق آوازم تو بودي بال پروازم


رسيدم من به پايانم تو بودي تو سر آغازم


اگر از عاشقي گفتم هميشه از تو مي گفتم هنوزم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط پریا | 

دل سپردن به قصه شب تنها درد من و تو نیست

همانطور که تنها من و تو در بند اسیر عشق نیستیم

من و تو  میخواستیم با هم اوای طوطیان در قفس که زمزمه ی دلتنگی ها را سر میدادندنجوا کنیم

ولی افسوس که تند باد های از راه رسیده عشق طوطیان را در قفس کشت

و من و تو را در کمال ازادی از هم دور نگه داشته و

احساس ها را خط خطی کرده است

و اینک

به امید روزی خواهم نشست که عاشقانه پرواز کنیم

و نوایی عاشقانه بسراییم

و حس بودن در کنار هم را پیدا کنیم و من عشق را در لبان ظریف تو بجوییم

و تو عشق را در صداقتم پیدا کنی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:29 بعد از ظهر  توسط پریا | 

چرا از تو نگویم؟چرا اشک های تو را نسرایم؟

وقتی همه ی دریا ها در قلب مهربان تو جریان دارندچرا من یک قطره ی پر هیاهو نباشم

چه شب ها که به یاد تو فانوس دعا را در ایئان تنهایی اویختم

چه روزها که به یاد تو با درختان پر حوصله درد و دل کنم

انقدر منتظرت مانده ام که همه ی پنجره ها مرا میشناسد

چرا دلم برایت تنگ نشود؟چرا دست های تو را ستایش نکنم ؟

چرا خوشبو ترین گل ها ی دنیا را برای تو نچینم؟

چرا عطر ماه ا در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم؟

اگر تو نباشی غم هایم را پیش چه کسی ببرم؟

اگر تو نباشی رنج هایم را با که بگویم؟

اگر تو نباشی روزهای من به شب نمی رسند  و شب هایم در جاده تاریک زمان سر در گم میشوند

اگر تو نباشی امدن صبح هم لطفی ندارد و اگر تو نباشی ترانه هایم را دور خواهم ریخت

از تو عزیز تر کیست که درد هایم را با او در میان بگذارم

و زخم های دلم را پیش رویش بشمارم

از تو ائینه تر کیست که درد های روحم را به من نشان دهد بی انکه سرزنشم کند

در روز ها که ابر ها بی وقفه بالای سرکم راه میروند  جز تو چه کسی زیر درخت بید می ایستد و در باد ترانه برایم می خواند

عزیزم مرا به خاطر همه ی نامه هایی که برای تو ننوشته ام ببخش!مرا به خاطر اواز هایی که برای تو نخوانده ام ببخش!

مرا به خاطر لبخند هایی که زندانی کرده ام و از تو دریغ داشته ام ببخش!

بهترینم ...............صدایم را ببخش ...........لبهایم را ببخش ............اشک هایم را ببخش!!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط پریا | 

 

فصل پاییز را دوست دارم چون که فصل غم است

اشک را دوست دارم چون همیشه با من است

به نازنین نگاه کردم وبرای اقاقی                          نغمه ی غریب زندگی را زمزمه کردم

که ای کاش                                                       ستاره بفهمد من هنوزم منتظرم


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط پریا | 

دوستت مي دارم  
 
زيرا كه ناگزيرم از دوست داشتن ات ،
              
           
   دوستت مي دارم
 
زيرا كه جز اين نتوانم ،
 
                
  دوستت مي دارم
 
به حكم تقدير آسماني ،
 
      
               دوستت مي دارم

 
در مداري جادويي .
 
                  
      دوستت مي دارم

 
چون سرخگلي كه بوته اش را
 
                          
دوستت مي دارم

 
چون خورشيد كه پرتوش را .
 
                         
    دوستت مي دارم
 

 زيرا كه تويي نسيم حياتم
                                 
دوستت مي دارم

 

 تقدیم به عزیز ترین کسم ب 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:5 قبل از ظهر  توسط پریا | 

مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
به گل روی تو
مروای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
به شب موی تو
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خامو شی بی تو به شام وسحر چه کنم
با غم تو

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط پریا | 

می خواهم بنویسم ولی نمی شود ، ذهن یاری نمی کند ، دل رضایت نمی دهد

دسترسی به ریزه های شکسته ی این دل برای فاش کردن اسرارش که تا کنون

پنهان مانده اند کار ساده ای نخواهد بود.

می خواهم بگویم که چقدر در نبودنت بی تابم که چگونه در حسرت لحظه های با غیر بودنت می سوزم

که چقدر دلم از بی رحمی های نا تمام دنیا گرفته است.

که چقدر خلوت سرد دستانم مشتاق مهر دستان تواند.

می خواهم بگویم که چقدر در نبودنت بی قرارم

آری آغاز دوست داشتن زیباست

گرچه پایان راه نا پیداست

من اگر به پایان نیندیشم

همین دوست داشتن زیباست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:18 بعد از ظهر  توسط پریا | 

آخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو ...

دنیا رو عاشق میکنم فقط به خاطر تو ...

شب به بیابون می زنم فقط به خاطر تو...

رو دست مجنون می زنم فقط به خاطر تو ...

تو نمی خوای بیای پیشم فقط به خاطر من ,

من ولی سرزنش می شم فقط به خاطر تو ...

عشق تو پنهون میکنی فقط به خاطر من ,

من دلم و خون می کنم فقط به خاطر تو ...

از دور تماشا میکنی فقط به خاطر من ,

من دل و رسوا میکنم فقط به خاطر تو

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:12 بعد از ظهر  توسط پریا | 

 

شاگرد به استاد گفت :

"عشق يعني چه ؟

 

استاد در جواب گفت:

" به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.

اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! "

 

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد:

"چه آوردي؟ "

 

و شاگرد با حسرت جواب داد:

" هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ."

 

استاد گفت:

" عشق يعني همین ...

 

 

                                                       

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:5 بعد از ظهر  توسط پریا | 

 

  • زندگی رو دوست داراما نه بی تو

  • عشق را دوست دارم اما نه بی تو

    دوست داشتن را دوست دارم اما نه بی تو

    کاش تو هم یکی از اینها رو دوست داشتی اما با من

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:2 بعد از ظهر  توسط پریا | 

مراقب افکارت باش چون افکارت گفتارت را سازد.

مراقب گفتارت باش ،چون گفتارت،اعمالت را می سازد.

مراقب اعمالت باش،چون اعمالت،عادت هايت را می سازد.

مراقب عادت هايت باش،چون عادت هايت،شخصيتت را می سازد.

مراقب شخصيتت باش ،چون شخصيتت،سرنوشتت را می سازد
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:24 بعد از ظهر  توسط پریا | 

کاش به اشکهای کودکانه ام رحم می کردی

 

کاش تو راز درونم را می دیدی وسفر را فراموش می کردی

 

کاش هنوزهم در کنارم بودی و تو را درلحظه لحظه زندگی ام حس می کردم.

 

امّا افسوس که این چنین نیست و تو رفتی و من ماندم و من

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:11 بعد از ظهر  توسط پریا | 

  

آنگاه که غرور کسي را له مي کنی

 آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني

 آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني

آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري

 آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي

 آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري

 مي خواهم بدانم،دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟

 بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 4:8 بعد از ظهر  توسط پریا | 

آن گاه که عشق تو را می خواند

در پس او برو

اگر چه راه های عشق سخت و پر شیب است

و آن گاه که بالهایش تو را در خود می پیچند ، آرام گیر

اگر چه شمشیر پنهان بالهایش تو را زخم زند .

بگذار دل من بی انتها تکرار کند که تو را می خواهد فقط تو را ... 

تق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط پریا | 

سر کلاس ریاضی بودیم استاد اومد و دو تا خط موازی روی

تخته کشید !

خط بالایی یه نگاه به خط پایینی کرد و تو یه لحظه عاشقش

 شد !

خط پایینی هم به خط بالایی نگاه کردو اونم تو یه لحظه

عاشق شد !

همون لحظه بود که استاد فریاد زد دو خط موازی هیچ وقت

به هم نمی رسن !!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط پریا | 

 

يه پسر نابينايي بود كه يه دوست دختر داشت كه خيلي هم دوستش داشت .

يه روز به دوست دخترش گفت كه اگه من دو تا چشم داشتم براي هميشه با تو بودم و هيچ وقت ولت نميكردم .

بالاخره يه مدت بعد يكي پيدا شد و به اين پسر دو تا چسم اهدا كرد .

پسره وقتي چشمهاش باز شد ديد كه دوست دخترش هم نابيناست .

به اون گفت برو من ديگه نميتونم با تو باشم .

من ديگه تو رو نمي خوام .

دختره با لبخندي معني دار با گلويي پر از بغض از پيش پسره رفت

ولي حيف كه پسره نفهميد كه اهدا كننده چشما همون دوست دخترش بود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط پریا | 

 براي تو مينويسم تو كه معناي باران را از ناودانها نمي پرسي و هيچ گاه با. براي كوهها قهر نمي كني براي تو كه پنجره را به خاطر  ديدن خورشيد دوست داري و به ياسها به خاطر اينكه بوي يار را دارند احترام مي گذاري  براي تو مي نويسم ميدانم كه رودهاي ملتهب جهان در پيرامون تو گم ميشوند و روياهاي من هر چقدر بدوند به تو نميرسند من هم با اين قلم لنگ به تو نخواهم رسيد من هر شب براي تو نامه مينويسم و صبها قبل از اينكه افتاب به كوچه ما بيايد ان را به پاي مرغ عشقي ميبندم تا به تو برساند ايا نامه هاي مرا ميخواني؟ايا باورت ميشود كه من يك روز روي موجهاي اقيانوسي مهربان خانه داشتم ؟ايا باورت ميشه كه من هرگز بي ياد ميوه هاي تابستان نمي خوابم؟
براي تو مينويسم
  حرفهايم را در برف مگذار و به كاغذ ها بگو از واژه هايم روي برنگردانند براي چشمهايم نامه بنويس زودتر از پرنده هاي بي دانه در برف مانده ام شايد تخيلم يخ بزند 
مدام ثانيه ها رو ميبينم كه از روبرويم ميگذرند و در پشت خياباني گنگ گم ميشوند عمر من كوه عظيمي از ثانيه هاست چقدر زود رفت روزهاي با تو بودن  چقدر زود امد روزهاي بي تو بودن به تو سلام ميكنم كه همواره از دستهاي خوش ذوق هواداري مي كردي و هيچ گاه مرا در مهلكه عشق و نان تنها نگذاشتي چقدر طولاني است جاده اي كه گام تو را از ياد برده است.چرا به من نگاه نميكني؟چرا دستي به سرو روي كلمات يتيم من نميكشي؟چرا سري به تنهايي من نميزني؟سلام مرا سبز كن اي يگانه اي كه سياره هاي حوالي خانه ات پاييز و زمستان ندارند.

 تقدیم به تو

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:54 بعد از ظهر  توسط پریا | 

بهت نمی گم دوستت دارم، قسم می خورم که می پرستمت.
بهت نمی گم هر چی بخوای بهت می دم، چون همه چیزم تویی
.
نمی خوابم که خوابتو
ببینم، چون خیال تو خوش تر از خوابه.
اگه یه روز چشمات پر اشک شد، دنبال شونه ای
گشتی تا گریه کنی، صدام کن،
 قول نمی دم اشکاتوپاک کنم، منم باهات گریه
میکنم.
اگه دنبال مجسمه ی سکوتی گشتی تا سرش داد بزنی، صدام کن،

قول می دم
ساکت بمونم.
اگه دنبال خرابه ایی گشتی تا نفرت رو در اون دفع کنی صدام کن، قلبم
تنها خرا به ی وجود توست.تقدیم به زندگیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:31 بعد از ظهر  توسط پریا | 

رویش عشق سر آغاز کتاب من و توست

گوش کن

این صدای دل یک بلبل مست

در تمنای گلی است

که به او می گوید

تا ابد

لحظه به لحظه دل من

با همه مستی و شیدایی و عشق

همه تقدیم تو باد. تقدیم به زندگیم /ب

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط پریا |