تبليغاتX
آرزوی مرده - خلوت ذهن
دلتنگی

تو کوچه های خلوت ذهنم همیشه با خاطرات سیاه و سفیدی که از روزای بودنت دارم قدم زدم .. اون روزا باورم نمی شد عاشقت شده باشم ؛ همینجور که الان باور نمی کنم از پیشم رفته باشی . تو که می دونی ... تو که منو می شناسی می دونی خیلی ساله که شعری نگفتم دیگه ازم بر نمیاد .. اون روزای نوجوانی تموم شد ( ای تو که با من غریبه شدی ! ) شاید اگه بغض ام بشکنه ، بتونم باز شعرم بگم .. بتونم باهات حرف بزنم .. ولی نه انگار نمی شه ؛ کار من نیست . اگه گریه بهم امون می داد شاید ... ولی نمی ده . صدای برگا زیر پاهام داره باهام حرف می زنه .. می گه اون دیگه نیست . آخه یه کاری بکن عمر من ! نمی تونم عادت کنم بی تو باشم .. یا منم با خودت ببر یا که اصلا منو از خودم بگیر می خوام فراموش بشم .. مث این برگا که درخت فراموش شون کرده .. شب شده عزیز دلم .. سردمه خسته شدم بس که این راه ها رو که با هم رفتیم توو خاطراتم به امید دیدنت رفتم و برگشتم .. یه چی بگم نگی از بی وفایی منه .. صورتت انگار از ذهنم پاک شده ولی به جاش گونه هاتو هنوز زیر انگشتام حس می کنم به یاد شبایی که اشکها تو پاک می کردم
دلم برات تنگ شده
دلم برات خیلی تنگ شده
توو این شبای آخر پاییز سراغم بیا
یه حسی دارم که نمی تونم بنویسم .. نمی تونم بگم .. توو چشام بخون ............... گریه رو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 4:2 بعد از ظهر  توسط پریا |